دست نوشته خودم

خواستم بنویسم 

دیده بر نگاهم کردم 

چشمانم را دیدم

خودم را نیافتم

آلودگی نگاهم را بر دست گرفته

از زغال و کربن گذراندم

نیافتم

نیافتم !

نگاهی بر زغال

گذری بر خیال

چه کنم

در کویر تنهایی خود را انداختم

پیش رفتم

عطش

تنهایی

این چه سوزی است  

آه ............

تنم بر افتاد

روی خاک بیابان

سوختم

ساختم

خودم را یافتم

پس این خاک بود که من از آن دور بودم

بر خاک بودم و نمیدیدم

روح تازه بر جانم دمیدند بلند شو  تو خود هستی

تنت خاک بود و تو پنداشتی تن
 
و اینک خاک تنت مپندار من

حال بر آَشفتم

گویی خواب بود

اینبار نگاهم بر دیده افتاد

هر آنچه را ندیده بودم دیدم

یافتم

یافتم!!!!!!!!


 ( دست نوشته خودم 90/5/5 )

/ 20 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
z&m

لینک شدی اقا رامین[گل][قلب] بازم به ما سر میزنی؟؟[سوال]

رهـاااا

کبوتر نباش که تو دل آسمان پرواز کنی ، آسمان باش تا کبوتری در دلت پرواز کند . . .[گل]

SiNA Hp (باران عشق)

یک نفر در همین نزدیکی ها چیزی به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است ... خیالت راحت باشد آرام چشمهایت را ببند یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است یک نفر که از همه زیبایی های دنیا تنها تو را باور دارد ... با 6 پست آپ هستم![گل]

فاطمه

به کلبه ی حقیرانه ی ما هم سری بزن[خجالت][گل]

مرتضی عابدپور لنگرودی

سلام. .ـ .ـــ .ــــــ قاضي کن ای مومن کلاه داوری را بس کن نمایش های این بازیگری را سی سال و اندی میشود ـ بازی گرفتیم خوشحال میشم نظرتون رو بدونم. موفق باشید.

محدثه طبسی

خیلی عالی سرودید دوست من بهتون تبریک میگم[گل]

رباب

[دست][دست][دست][دست]