شعری از شهریار ............

بنال ای نی که من غم دارم امشب 

نه دلسوز و نه همدم دارم امشب

دلم زخم است از دست غم یار

هم از غم چشم مرهم دارم امشب

همه چیزم زیادی می‌کند، حیف!

که یار از این میان کم دارم امشب

چو عصری آمد از در، گفتم ای دل

همه عیشی فراهم دارم امشب

ندانستم که بوم شام رنگین

به بام روز خرم دارم امشب

به‌رفت و کوره‌ام در سینه افروخت

ببین آه دمادم دارم امشب

به‌دل جشن عروسی وعده کردم

ندانستم که ماتم دارم امشب

در آمد یار و گفتم دم گرفتیم

دمم رفت و همه غم دارم امشب

به‌امیدی که گل تا صبحدم هست

به‌مژگان اشک شبنم دارم امشب

مگر آبستن عیسی است طبعم

که بر دل بار مریم دارم امشب

سر دل کندن از لعل نگارین 

عجب نقشی به خاتم دارم امشب

اگر روئین تنی باشم به همت

غمی همتای رستم دارم امشب

غم دل با که گویم شهریارا

که محرومش ز محرم دارم امشب

 

                                         محمد حسین بهجت( شهریار )

/ 2 نظر / 39 بازدید
حمیرا

شهریار شاعر کم نظیر ...ممنون از انتخاب شما

مهسا

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم چرا صدایم کردی چرا ؟ سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی نشان به آن نشان که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر عصر والیوم بود!