کودکی ام ............

کودکی ام سفید سفید    با جلوه ای از جلا     نوری از خدا     بازی میکردیم  و خوش بودیم  در لابلای این غمکده غمی نبود  چه زیبا بود یادش بخیر

بازی هفت سنگ  قایم موشک بازی   فوتبال  کارت بازی و...........  همه چیزمان صاف و صادق بود  روشنی منزل را میدیدیم و اطراف خوش رنگ آن را  دعواهایمان نیز از سر صداقت بود  میزدیم و میخوردیم  . مادرم از بس دنبالم میومد  و صدام میکرد که دیگر بس است  وقت استراحت است   ظهره بیا  بسه دیگه همه خواب هستند   .

 گوش ما هم که بدهکار این حرفا نبود  همچنان آزاردهنده کوچه و خیابان و مردم    یادش بخیر روزای خوشی بود  .......

خلاصه رنگی نبودیم  همه چیزمان سفید

بزرگ شدیم زمانه منشوری در جلوی ما قرار داد  تا تجزیه شویم و خود را به رنگهای مختلف ببینیم  خلاصه بگی نگی از منشور عبور کردیم و رنگین کمانی از رنگها شدیم  و رنگ سفیدمان  تبدیل شد به رنگهای مختلف   . شدیم رنگارنگ زمانه

 خدایا کمکم کن تا در زندگی باز منشوری پیدا کنم تا رنگهای خودم رو دوباره از آن عبور دهم  و به رنگ سفید برگردم  و آن منشور به یقین تویی تو ای خدای بزرگ   میخواهم تو را بیابم   کمکم کن

/ 3 نظر / 10 بازدید
رویا

یادت رفت بگی...:میرفتم از پسر همسایمون که دوستم بود منچ میاوردم با هم بازی میکردیم...اونموقع تقریبا 7یا 8 سالت بود ..شایدم کمتر....!![نیشخند]

رباب

خدایا میخواهم تو را بیابم کمکم کن...........عالیه ودلنشین.....ممنون