داستان بیسکوئیت

  تکرار شد .  هر بار که او یک بیسکوئیت بر میداشت آن مرد هم همین کار رو میکرد  و این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد .

  وقتی که تنها ک بیسکوئیت باقی مانده بود  پیش خود فکر کرد :

   " حالا ببینم این مرد بی ادب چکار میکنه "

   مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد  و نصفش را خورد

   این دیگه خیلی پر رویی میخواست !

   زن حسابی عصبانی شده بود

    در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست

   آن زن کتابش را بست چیز هایش را جمع وجور کرد  و با نگاه تندی که به مرد انداخت  از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت . وقتی داخل هواپیما روی صندلیش نشست  دستش را داخل ساکش کرد  تا عینکش را بردارد  ناگهان با کمال تعجب  دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست  باز نشده و دست نخورده !  خیلی شرمنده شد !!!!

  از خودش بدش آمد ........یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته  است .

   آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود بدون آنکه عصبانی و بر آشفته شده باشد ............... در صورتی که خودش آن موقع فکر میکرد که آن مرد دارد از بیسکوئیت او می خورد .

  خیلی عصبانی شده بود . متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح  رفتارش  و یا معذرت خواهی نبود ............................

     از این پس یاد بگیریم زود قضاوت نکنیم  و روحیه بخشش و  از خود گذشتگی را فراموش نکبیم و اینکه خود را برتر از دیگران حساب نکنیم  ................

   دوستدار شما   رامین رضایی مطلق

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
سارا

سلام آقارامین، وبلاگ زیبایی داری و خیلی روش زحمت کشیدی، امیدوارم موفق باشی. ازداستان بیسکوئیت لذت بردم وازنکات اخلاقی آن می شود خیلی پند گرفت.بازهم به وبلاگ من سرمی زنید.ممنون .