خاطرات خدمت سربازی

به همین راحتی یک ماه گذشت بعد عید من چهاردهم رفتم پادگان 

وای اولین روز بعد عید همه تو راهرو این ور و اونور میرفتند منم که از خدام بود علاف باشم تا زود رده مشخص نشه  خلاصه دومین روز با مسئول نیروی انسانی بر سر  اینکه کجا بودی حرفم شد اونم از اون گند ها بود ریا کاری تا اوج هنوز یک ساعت نمونده به نماز استینا رو جلوی جمع بالا میزد  . من بعد اینکه با او حرفم چپ اومد منو  تو نیروی انسانی نگه داشت  لج کرد با من .  منم که نمیشناخت ده بیست روزی گذشت  یکی هم اومد مدارک تو دستش از اون  شیطونا بود دادن به بهداری  بعد از اونجا برگشت خورد اومد تو نیروی انسانی از همون اول ست ما کامل شد  با محمد رضا دوست شدم و دو تایی پدر این مسئولمون رو در آوردیم  هر روز سر کار میذاشتیم  یه خورده هم که از آیکیو عقب بود حالشو میگرفتیم .

یادش بخیر بحث تو نیروی انسانی مهم بود با دوستان از جهانی شدن حرف میزدیم  از ترکیه  و  .....   تو وسط بحث  بودیم که مثل شلقم خودشو انداخت وسط بحث :

بله این هدف م ن کر رایاه  

نمیدونست که این کلمه چیه فقط تازه شنیده بود   زبونشم  نمیخواست  غلط گفتنش نمایان بشه ولی همین که  اینو گفت  من نتونستم خودمو نگه دارم گاه گاه خندیدم  از اون ورم محمد رضا گفت اقای م.م چی گفتی یه بارم بگو  وای اتاق ریخت بهم  خنده و خنده   دم آقای احمدی نژاد درد نکنه این هدفمندی یارانه ها  سوژه ای شد  خندیدیم

خلاصه  نخواست کم بیاره دو باره  بحث رو به جایی برد که اصلا ربطی نداشت  :

ریس جمهور اسراییل  تا یا هو   وای دوباره من نتونستم خودمو نگه دارم خندیدم  عصبانی شده بود   اسم کامل  اونو نمیدونست یه چیزایی شنیده بود میخواست خودشو  عالم نشون بده  من و محمد رضا هم دنبال سوژه بودیم خدمت اینه دیگه 

این نتانیاهو  سوژه بعدی ما شد   ولی این بار نتونست خودشو نگه داره هر دوی ما رو انداخت بیرون  دفترچه هامونو گرفت  گفت ممنوع الخروج هستین هر دوتاتون

محمد رضا گفت بریم نمازی بخونیم پشت دستشویی  بعد بیاییم  رفتیم   از همون اول   نماز خونا دورو برم بودن و همیشه به جماعت میخوندیم  حال میداد  پشت دستشویی   از همون اول من که به EssE آبی عادت داشتم  دو تا روشن کردم

نماز که تموم شد اومدیم نیروی انسانی همین که موقع اذان اون رفت حسینیه ما هم در دژبانی ماشین سوار شدیم اومدیم خونه حالا اون مونده بود  اینا کجان دفترچه  هاشون که پیش منه   . باز فردا به لطف دژبانی که همشون به ما لطف داشتن اومدیم صبح همین که ما رو دید فریاد زد کجا بودین دیروز  گفتیم همین جا پادگان شما که ما رو ممنوع الخروج کردین ما هم موندیم     و همین جور  همه روزه  کارمون این بود ............

پایان قسمت دوم

/ 4 نظر / 22 بازدید
نبي

سلام وب خيلي جالبي داري اميدوارم روز به روز پربارتر بشه برا خوندن و كپي كردن مقالات و كتابهاي من با موضوعات روابط بين پسر و دختر اعم از سالم و ناسالم و تاثيرات مثبت و منفي دو جنس مخالف بر هم و راهكارهاي بهتر شدن روابط بين پسر و دختر و.......كافيست به وب عبدالله نبي جوانترين استاد دانشگاه ايراني يه سر بزنيد

رضا

سلام آی شلوغ یازیخ م -م هی سوخوش دیرین ها

رضا

[قلب][خرخون][تایید][ماچ]

سعید عزتی

باسلام از کلیه خواهران محترمه که ذوق نویسندگی دارند دعوت به عمل می آید نوشتن این دلنوشته با شما چاپ دلنوشته با ذکر نام شما از ما داستانی طنز حداقل 10 خط و حداکثر 30 خط توجه داشته باشید که این متن در قالب طنز باشد و درباره عشق دختری که دوست دارد به خدمت سربازی برود اما ... ( اگر من به سربازی میرفتم ... ) ( ایکاش خدمت سربازی برای دختران هم بود ... ) ( چرا دختران به سربازی نمیروند ... ) به بهترین متن هدیه ای به رسم یادبود اهدا خواهد شد (متن خود را از طریق ارسال نظر برای ما ارسال کنید) آدرس ایمیل و نام و نام خانوادگی حتماً ذکر شود ( البته برادران هم میتوانند به نقل از یک دختر این دلنوشته را بنویسند ) منتظر آثار شما هستیم sehrane.mihanblog.com سعید عزتی یاعلی