خاطرات خدمت سربازی

 سلام

 این نوشته ها با نام خاطرات سربازیم به صورت سری هست  .

 روز اول :

 صبح از هنگ اعزام شدیم . منتظر بودیم به خاطر دور بودن مسیر نیشابور  یک ماشین شیک و خوش قیافه سوار بشیم .آخرین گروه بودیم ظواهر قضیه نشان میداد بله بیرون چند اتوبوس شیک نگه داشته حتما مال ماست . اما از بد حادثه از پشت اون اسکانیا ها خبر نداشتیم چند اتوبوس بنز قدیمی هست . تو دنیا شانس رو انکار نکنید  اینم شانس ما بود .اون بنزای قدیمی یکی یکی ما رو سوار کردند چشاتون روز بد نبینه ما هم سوار شدیم    خیلی با کلاس  بودن شیشه ها همش در تصادف شکسته  اسمان با چند تکه حواس آدمو به خود جلب میکنه . صندلیها همش خیس از بارون دیشب  آدم میشینه دیگه تنش اینقدر خنک میشه که نیازی نیست کولر بزنه  15 ساعتم زیاد نیست نه آدم فلج میشه نه چیز دیگه  اینا همش حرفه ما که اصلا  خیلی راحت بودیم  ماشین از این بهتر  ..............................

 خلاصه راه افتاد نزدیک ظهر بود  از تبریز به راه افتادیم یه نگاه به دور و بر  همش باحال بودن  فقط تنها ایراد خیلیها این بود که زیاد اهل نماز نبودن منم که تا دلتون بخواد نماز میخونم از EssE  آبی گرفته  تا هر چی گیرم بیاد

 ما تا نیشابور کلی حال کردیم   اینقدر جاهامونو عوض میکردیم تا خیسی شلوارامون نوبتی خشک شن یادش بخیر تکه های خیس کارتونهایی که به کف صندلیها پهن کرده بودیم

  صبح رسیدیم به نیشابور  ما که از ماشین پیاده شدیم و وضعیت دژبانی رو دیدیم  همه اونهایی که نمازشون رو مخفی کرده بودن و ریا کاری نمیکردن پته رو مجبور شدن بریزن به آب  وای جاتون خالی بسته های نماز به خصوص بهمن کوچیک  از جیبا در اومد یکی مینداخت پایین یکی جدا میکرد یکی تقسیم میکرد و ..............  ما هم که بیخیال دو بسته  راحت جاسازی کردیم و بردیم  تو  انصافا دژبانهای خوبی بودن  رفتیم تو  اولش همین که رسیدیم پشت یه ساختمان یکی رو خوندم تا قضا نشه  بعد دیدم خیلی ها تو کف هستن نیاوردن تو از ترس دژبانها  خلاصه قسمت کردیم باهم  به جماعت نماز رو خوندیمک منم که همیشه پیشنماز بودم

 من از قبل آموزش که دیده بودم فقط باید چند تا امتحان میدادم و بر میگشتم که خوشبختانه  مدرک اصلی تو خونه جا مونده بود  و بعد از کلی سر و کله زدن و الافی و یک روز تمام قرار شد چند روز مرخصی بدن تا ما بریم و برگردیم و اونو بیاریم  و  برگشتیم و بعد 15 روز و الافی برگشتیم  به نیشابور با مدرک اصلی و دو روزه امتحان دادیم برگ آموزش گرفتیم و به تبریز معرفی شدیم اونم سه روز فقط مانده به معرفی

  خلاصه قرار گذاشتیم با دو سه تا از دوستان تا سوسول بازی در نیاریم و بریم مشهد  نهایتش دیر بریم یگان اضافه میخوریم  همه قبول کردن . ولی دم دژبانی همه الفرار  خلاصه تنهایی دلو زدم به دریا رفتم مشهد چهار روز حال کردم تنهایی بعد برگشتم تبریز رفتم یگان   و مکافات عمل ولی این امام رضا دمش گرم  حتی اضافه هم نخوردم  دو روز بعد لشگر معرفیم کرد به یکی از پادگانهای آموزشی خودمون  شهید قاضی ایلخچی 

رفتم نیروی انسانی مثل اینکه  هفته بازار خودمون بود  ریخته بود به هم کسی جوابگو نبود  یکی چایی تو دستش میرفت  یکی صبحانه میخورد  اونطرف بگو بخند به راه بود

 مونده بودم معرفی رو بدم یا نه نزدیک عید 89  بود  خلاصه  بعد دو روز با مسئول نیروی انسانی حرفم شد خدا رو شکر به همون خاطر شیفت بندی رو جین زدم رفتم بعد سیزده اومدم 

 پایان قسمت اول

/ 9 نظر / 15 بازدید
مهاجر

قبول حق داداش. فقط اينو ميگم نگي خدمت تنها به شما خوش گذشت . گرگان تا بوشهر 24 ساعت با اتوبوس بعدش از بوشهر تا جزيره سيري 24 ساعت با ناوچه .تازه كلي نذر و نياز كه دريا آروم باشه .ولي واقعا جات خالي رو عرشه دو ركعت نماز واقعا آدمو تا اوج آسمونا مي برد !

مهران

عالی بود

تورک

سلام حسن عزیز شما لینک شدید شما هم ما را لینک کنید ممنون میشم و به ما خبر بدهید ممنون[گل]

حسن

سلام دوست عزیزم خیلی خوش اومدی وب شما هم خیلی خوبه باز هم سربزن

maryam

سلام ممنون كه سر زدي گلم...[قلب] وبت عالي....موفق باشي[قلب][گل]

دل منه

[گل]

شادی

وب خوشگلی داری مطالبش اموزندست... مرسی[گل]

پریسا

سلام حسابی صفحه رو تغییر دادی خیلی خوب شده