حضرت علی اکبر (ع)

برده در حسن ازمه کنعان گرو

قصه هابیل ویحیى کرده نو

دید چون خصمان گروه‏ اندر گروه

مانده بى یاور شه حیدر شکوه

با ادب بوسید پاى شاه را

روشنائى بخش مهر و ماه را

کاى زمان امر کن در دست تو

هستى عالم طفیل هست تو

رخصتم ده تا وداع جان کنم

جان در این قربانکده قربان کنم

چند باید دید یاران غرق خون

خاک غم بر فرق این عیش زبون

چند باید زیست بى روى مهان

زندگى ننگست زین پس درجهان

واهلم اى جان فداى جان تو

که کنم این جان بلا گران تو

بی تو ما را زندگى بى حاصل است

که حیات کشور تن با دل است

تو همى مان که دل عالم توئى

مایه عیش بنى آدم توئى

دارم اندر سر هواى وصل دوست

که سرا پاى وجودم یاد اوست

وصل جانان گرچه عود و آتش است

لیک من مستسقیم آبم خوشست  

وقت آن آمد که ترک جان کنم

رو به خلوت خانه جانان کنم

شاه دستار نبى بستش به سر

ساز و برگ جنگ پوشاندش ببر

کرد دستارش دو شقه از دوسو

بوسه‏ها دادش چو قربانى بر او

گفت بشتاب اى ذبیح کوى عشق

تا خورى آب حیات از جوى عشق

اى سیم قربانى آل خلیل

از نژاد مصطفى اول قتیل

حکم یزدان آن دو را زنده خواست

کاین قبا آید به بالاى تو راست

زان که بهر این شرف فرد مجید

غیر آل مصطفى در خور ندید

رو به خیمه خواهران بدرود کرد

مادر از دیدار خود خوشنود کن

رو برو نِه زینب و کلثوم را

دیده مى بوس اصغر مغموم را

شاهزاده شد سوى خیمه روان

گفت نالان کى بلاکش بانوان

هین فرازآئید بدرودم کنید

سوى قربانگه روان زودم کنید

وقت بس دیر است و ترسم از بدا

همچو اسماعیل و آن کبش فدا

الوداع اى خواهران زار من

که بود این واپسین دیدار من

خواست چون رفتن به میدان و غا

در حرم شور قیامت شد به پا

شد زآهنگ نواى الفراق

راست بر اوج فلک شور از عراق

شبه پیغمبر چون زد پا در رکاب

بال و پر بگشود چون رفرف عقاب

از حرم بر شد سوى معراج عشق

بر سر از شور شهادت تاج عشق

کوى جانان مسجد اقصاى او

خاک و خون قوسین او ادناى او

گفت شاه دین به زارى کاى اله

باش بر این قوم کافر دل گواه

کز نژاد مصطفى ختم رسل

شد غلامى سوى این قوم عتل

خَلق و خُلق و منطق آن پاک راى

جمع دروى همچو اندر مصحف آى

هر که را بود اشتیاق روى او

روى ازین آئینه کردى سوى او

آرى آرى چون رود گل در حجاب

بوى گل را از که جویند از گلاب

آن که گم شد یوسف سیمین تنش

بوى او دریابد از پیراهنش

زان سپس با پور سعد بد نژاد

گفت با بیغاره آن سالار راد

حق کنادت قطع پیوند اى جهول

که نمودى قطع پیوند رسول

شاهزاده شد به میدانگه روان

بانوان اندر قضاى او نوان

حقه لب بر ستایش کرد باز

که منم فرزند سالار حجاز

من على بن الحسین اکبرم

نور چشم زاده پیغمبرم

حیدر کرار باشد جد من

مظهر نور نبوت خد من

من سلیل طایر لاهوتیم

کز صفیر اوست نطق طوطیم

شبه وى در خلق و خلق و منطقم

کوکب صبحم نبوت مشرقم

در شجاعت وارث شاهى مجید

کایزدش بهر ولایت برگزید

روش مرآت جمال لایزال

خودنمائى کرد دروى ذوالجلال

باب من باشد حسین آن شاه عشق

که نموده عاشقان را راه عشق

جرعه نوشیده از جام الست

شسته جز ساقى دو دست از هر چه هست

عشق صهبا و شهادت جام اوست

در ره حق تشنه کامى کام اوست

آفتاب عشق و نیزه شرق او

هشته ایزد دست خود بر فرق او

وین عجب تر که خود او دست حقست

فرق دست از فرق جهل مطلقست

تیغ من باشد سلیل ذوالفقار

که سلیل حیدرم در کار زار

آمدم تا خود فداى شه کنم

جان فداى نفس ثار الله کنم

این بگفت و صارم جوشن شکاف

بالب تشنه بر آهخت از غلاف

آنچه میر بدر با کفار کرد

سبط حیدر اندر آن پیکار کرد

بس که آن شیر دلاور یک تنه

زد یلان را میسره بر میمنه

پر دلان را شد دل اندر سینه خون

لخت لخت ازچشم جوشن شد برون

شیر بچه از عطش بى‏تاب شد

با لب خشکیده سوى باب شد

گفت شاها تشنگى تابم ربود

آمدم نک سویت اى دریاى جود

اى روان تشنگان را سلسبیل

عیل صبرى هل الى ماء سبیل

برده نقل آهن و تاب هجیر

صبرم از پا دستگیرا دستگیر

شه زبان اوگرفت اندر دهان

گوهرى در درج لعل آمد نهان

تر نکرده کام از او ماه عرب

ماهى از دریا بر آمد خشک لب

گفت گریان اى عجب خاکم به سر

کام تو باشد زمن خشکیده‏تر

آب در دریا و ماهى تشنه کام

تشنگان را آب خوش بادا حرام

نى که دل خون با دریا را چو نیل

بى تو اى ساقى کوثر را سلیل

شاه جم شوکت گرفت اندر برش

هشت بر درج گهر انگشترش

شد ز آب هفت دریا شسته دست

سوى بزم رزمگه سرشار و مست

موج تیغ آن سلیل ارجمند

لطمه بر دریاى لشگر گه فکند

سوختى کیهان ز برق تیغ او

گرنه خون باریدى از پى میخ او

گفت با خیل سپهسالار جنگ

چند باید بست بر خود طوق ننگ

عارتان باد اى یلان کار زار

که شود مغلوب یک تن صد هزار

/ 4 نظر / 89 بازدید
شادی

زینب جان! شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما "بی حسین" شدن تو بود، و شرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم . . .

بازیار

سلام حضرت علی اکبر 28 یا 29 سال سن داشته اند.

غزل

من عاشق حضرت علی اکبرم شعرتون عالی بود