دوست و دوستی
طراحی و نقاشی و عکاسی و ادبی و .... دوستان برای دیدن طراحی و نقاشیهای خودم از قسمت موضوعات هنر و هنری و طراحی و نقاشی را انتخاب کنند .
نویسنده: رامین رضایی مطلق - یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٢

 داستان در باره یک  کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوه ها بالا رود . او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا رود .

 شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمیدید . همه چیز سیاه بود و ابر  روی ماه و ستارگان را پوشانده بود .

 همانطور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد .

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را جلوی چشمانش میدید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود میگرفت .

همچنان سقوط میکرد و در آن لحظات ترس عظیم همه رویدادهای خوب و بد زندگی  به یادش آمد .

اکنون فکر میکرد چقدر مرگ به او نزدیک است .ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد . بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نمانده جز آنکه فریاد بکشد :

-خدایا کمکم کن

 ناگهان صدایی پرطنین که  از آسمان شنیده می شد جواب داد :

-از من چه می خواهی  

-ای خدا نجاتم بده

صدا آمد : 

-واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات دهم ؟

-البته که باور دارم

-اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته ای پاره کن !

.......... یک لحظه سکوت ........... و مرد تصمیم گرفت که با تمام نیرو به طناب بچسبد .

 گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند . بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود .

 او فقط یک متر با زمین فاصله داشت !

 و شما ؟

چقدر به طنابتان وابسته اید ؟

آیا حاضرید آن را رها کنید ؟

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید

هرگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته .

هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست . به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است .

 

 

 

رامین رضایی مطلق متولد تبریز 63 در رشته نقاشی و طراحی و گرافیک فعالیت میکنم . کارشناسی مدیریت از دانشگاه تبریز .
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :




Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه