دوست و دوستی
طراحی و نقاشی و عکاسی و ادبی و .... دوستان برای دیدن طراحی و نقاشیهای خودم از قسمت موضوعات هنر و هنری و طراحی و نقاشی را انتخاب کنند .
نویسنده: رامین رضایی مطلق - پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۳٠

چارلی چاپلین

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونا اونیل ازدواج کرد و از صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده  و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب میکنند .

چند سال پیش وقتی  جرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود ،چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیباترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار میکند . و اینک نامه :

        ژرالدین دخترم :

 اینجا شب است ،یک شب نوئل . در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند . نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، به زحمت توانستم  بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم. من از تولیس دورم ،خیلی دور ........... اما چشمانم کور باد ، اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان  من دور کنند .

تصویر تو آنجا روی میز هست .تصویر تواینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی ؟ آنجا درپاریس افسونگر بر روی آن صحنه پرشکوه " شانزلیزه "میرقصی . این را میدانم  و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهایت را میشنوم ودر این ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را میبینم .

شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است  که اسیر خان تاتار شده است . شاهزاده خانم باش و برقص . ستاره باش و بدرخش . اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران  و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد ، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم ، ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد ، طعنه اش میزدم و میگفتمش برو . من در رویای دختر خفته ام . رویا میدیدم ژرالدین ، رویا .........................

رویای فردای تو ، رویای امروز تو ، دختری میدیدم به روی صحنه ، فرشته ای میدیدم به روی آسمان ، که میرقصید و میشنیدم  تماشاگران را که میگفتند : " دختره را میبینی ؟  این دختر همان دلقک پیره . اسمش یادته ؟  چارلی " . آره من چارلی هستم  . من دلقک پیری بیش نیستم . امروز نوبت تو است . برقص من با آن شلوار گشاد  پاره پاره  رقصیدم ، و تو در جامه حریر شاهزادگان میرقصی . این رقصها ، و بیشتر از آن ، صدای کف زدنهای تماشاگران ، گاه تو را به آسمانها خواهد برد . برو .  آنجا برو اما گاهی نیز به روی زمین بیا  ، و زندگی مردمان را تماشا کن .

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی  میلرزد . من یکی از اینان بودم ژرالدین ،  و در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای  کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ، به خواب میرفتی ،  و من باز بیدار میماندم  در چهره تو می نگریستم  ، َ ضربان قلبت را میشمردم ، و از خود میپرسیدم : چارلی آیا این بچه گربه ، هرگز تو را خواهد شناخت ؟

....... تو مرا نمیشناسی ژرالدین ، در  آن شبهای دور ، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستان شنیدنی است :

 


داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز میخواند و میرقصید و صدقه جمع میکرد . این داستان  من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند ، اما سکه صدقه رهگذر ، خود خواهی آن را می خشکاند ، احساس کرده ام .

با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرف زد . با اینهمه من زنده ام با تو . نام من است چاپلین ..... از تو حرف بزنیم . به دنبال ،داستان من به کار تو نمی آید، آنان خندیدند زمین را خنداندم  و بیشتر از آنچه همین نام چهل سال بیشتر مردم  روی خود گریستم .

موسیقی نیست تنها رقص و ، که تو زندگی میکنی ژرالدین در دنیایی آن تحسین کنندگان ثروتمند را ، نیمه شب هنگامی که از سالن  پر شکوه تئاتر بیرون میایی ، بپرس  اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند ، یکسره فراموش کن ، بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت  حال زنش را هم بپرس . و اگر آىستن بگذار .  به نماینده خودم در بانک پاریس  دستور  شوهرش چک بکش  و پنهانی توی جیب  بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای نوع خرجهای تو را ، فقط این داده ام ،  دیگرت باید صورت حساب بفرستی .

گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن ، و دست کم روزی یکبار با خود بگو :"من هم یکی از آنان هستم ."  تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر،  هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز میشکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص  خویش بدانی ،همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان .  من انجا را خوب میشناسم ، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است .در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیباتر از تو ، چالاک تر از تو و  مغرورتراز تو . آنجا از نور  کور کننده نور افکن های  تئاتر "شانزلیزه" خبری نیست .

نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمیرقصند ؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد .  همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند . و این را بدان که در خانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است  که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد.  من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آنست که  هرگز در فقر زندگی نکنی ،  همراه این نامه یک چک سفید برایت میفرستم  . هر مبلغی که میخواهی بنویس و بگیر . اما همیشه  وقتی دو فرانک خرج میکنی ، با خود بگو : " دومین سکه مال من نیست .  این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک لازم دارد ."

جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را ، اگر بخواهی ، همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم ، برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب اگاهم ، من زمانی دراز در سیرک زیسته ام ، و همیشه و هر لحظه ، به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه میروند ، نگران بوده ام ، اما این حقیقت را با تو میگویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار ، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ، سقوط میکنند .  شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان  تو را فریب دهد .

 آن شب ، این الماس ، ریسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمی است .

شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند ، آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ، همیشه سقوط میکنند .

دل به زر و زیور مبند ، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ، این الماس بر گردن همه میدرخشد ........

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام  در این باره برایت نامه ای بنویسد .  او عشق را بهتر از من میشناسد  و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را میدانم .

بر روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن تو را نمی پوشاند . به خاطر هنر میتوان لخت و عریان به روی صحنه رفت  و پوشیده تر و باکره تر باز گشت . اما هیچ چیز و هیچ کس  دیگر در این جهان نیست  که شایسته آن باشد  که دختری ناخن پایش  را به خاطر او عریان کند .

برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیر مردم و شاید که حرفهای خنده دار میزنم . اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد  که روح عریانش را دوست میداری .  بد نیست اگر اندیشه تو  در این باره مال  ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی .  نترس ، این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد ...................................

                                                 (نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش )

رامین رضایی مطلق متولد تبریز 63 در رشته نقاشی و طراحی و گرافیک فعالیت میکنم . کارشناسی مدیریت از دانشگاه تبریز .
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :




Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه