هیچ وقت مغرور نشو
برگها وقتی میریزند که فکر میکنند طلا شده اند .
( دکتر شریعتی )
هیچ وقت مغرور نشو
برگها وقتی میریزند که فکر میکنند طلا شده اند .
( دکتر شریعتی )
آندره ژید نویسنده فرانسوی :
" بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری ."
خواستم بنویسم
دیده بر نگاهم کردم
چشمانم را دیدم
خودم را نیافتم
آلودگی نگاهم را بر دست گرفته
از زغال و کربن گذراندم
نیافتم
نیافتم !
نگاهی بر زغال
گذری بر خیال
چه کنم
در کویر تنهایی خود را انداختم
پیش رفتم
عطش
تنهایی
این چه سوزی است
آه ............
تنم بر افتاد
روی خاک بیابان
سوختم
ساختم
خودم را یافتم
پس این خاک بود که من از آن دور بودم
بر خاک بودم و نمیدیدم
روح تازه بر جانم دمیدند بلند شو تو خود هستی
تنت خاک بود و تو پنداشتی تن
و اینک خاک تنت مپندار من
حال بر آَشفتم
گویی خواب بود
اینبار نگاهم بر دیده افتاد
هر آنچه را ندیده بودم دیدم
یافتم
یافتم!!!!!!!!
( دست نوشته خودم 90/5/5 )
چارلی چاپلین:
• آموخته ام که زندگی سخت است...اما من از او سخت ترم...
• آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه...
• رختخواب خرید ولی خواب نه...
• ساعت خرید ولی زمان نه...
• میتوان مقام خرید ولی احترام نه....
• میتوان کتاب خرید ولی دانش نه...
• دارو خرید ولی سلامتی نه...
• خانه خرید ولی زندگی نه...
• و بلاخره میتوان قلب خرید ولی عشق نه....
• آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در شب تابستانی ، شگفت انگیز ترین رویا در بزرگسالی است.
• آموخته ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید...پس چه چیز باعث شد بیاندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.
• آموخته ام فرصت ها هرگز از بین نمیروند...بلکه شخص دیگری ،فرصتی که ما از دست دادیم را تصاحب خواهد کرد.

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونا اونیل ازدواج کرد و از صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب میکنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود ،چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیباترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار میکند . و اینک نامه :
ژرالدین دخترم :
اینجا شب است ،یک شب نوئل . در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند . نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، به زحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم. من از تولیس دورم ،خیلی دور ........... اما چشمانم کور باد ، اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند .
تصویر تو آنجا روی میز هست .تصویر تواینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی ؟ آنجا درپاریس افسونگر بر روی آن صحنه پرشکوه " شانزلیزه "میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهایت را میشنوم ودر این ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را میبینم .
شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است . شاهزاده خانم باش و برقص . ستاره باش و بدرخش . اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد ، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم ، ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد ، طعنه اش میزدم و میگفتمش برو . من در رویای دختر خفته ام . رویا میدیدم ژرالدین ، رویا .........................
رویای فردای تو ، رویای امروز تو ، دختری میدیدم به روی صحنه ، فرشته ای میدیدم به روی آسمان ، که میرقصید و میشنیدم تماشاگران را که میگفتند : " دختره را میبینی ؟ این دختر همان دلقک پیره . اسمش یادته ؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم . امروز نوبت تو است . برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ، و تو در جامه حریر شاهزادگان میرقصی . این رقصها ، و بیشتر از آن ، صدای کف زدنهای تماشاگران ، گاه تو را به آسمانها خواهد برد . برو . آنجا برو اما گاهی نیز به روی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تماشا کن .
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی میلرزد . من یکی از اینان بودم ژرالدین ، و در آن شبها ، در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ، به خواب میرفتی ، و من باز بیدار میماندم در چهره تو می نگریستم ، َ ضربان قلبت را میشمردم ، و از خود میپرسیدم : چارلی آیا این بچه گربه ، هرگز تو را خواهد شناخت ؟
....... تو مرا نمیشناسی ژرالدین ، در آن شبهای دور ، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستان شنیدنی است :
میلاد منجی عالم بشریت
امام مهدی (عج) بر دلدادگانش مبارک
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست بیار نفخه ای از گیسوی معنبر دوست
بجان او که به شکرانه جان بر افشانم اگر بسوی من آری پیامی از بر دوست
و گر چنانکه در آن حضرتت نباشد بار برای دیده بیاور غباری از در دوست
من گدا و تمنای وصل او هیهات مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را به عالمی نفروشیم موئی از سر دوست
دل صنوبریم همچو بید لرزان است زحسرت قد و بالای چون صنوبر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکین غلام و چاکردوست
دل سرا پرده محبت اوست دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر در نیاورم به دو کون گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی وما و قامت یار فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه زیان همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا پرده دار حریم حرمت اوست
بی خیالش مباد منظر چشم زان که این گوشه خاص خلوت اوست
هر گل نو که شد چمن آرای اثر رنگ و بوی صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسی پنج روزه نوبت اوست
ملکت عاشقی و گنج طرب هر چه دارم ز یمن دولت اوست
من و دل گر فنا شویم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را
سینه گنجینه محبت اوست
یازده شعبان روز تولد حضرت علی اکبر (ع) به نام روز جوان نامگذاری شده است به همین مناسبت لازم دیدم این روز رو به همه جوانان عزیز و نوجوانان عزیز تبریک بگم
روزتان مبارک
نقاشی از رامین رضایی مطلق با موضوع منظره
تکنیک : رنگ و روغن روی بوم

نیکی همه چیز را مغلوب میکند و خودش هرگر مغلوب نمیشود .
(تولستوی)
طراحی از رامین رضایی مطلق
کته کل وتس زن هنرمند و نقاش و طراح (١٨۶٧-١٩۴۵) در عرصه هنر مدرن زنی تنها و منزوی طراحی بود که عمر خود را صرف طراحی سیاه و سفید کرد و گاهی طرحهای مدادی پاستلی و قلم مرکبی خود را با تکنیک اچینگ چوپ چاپ و لیتو گراف تکرار میکرد .
او به خاطر ویژگیهایش جز نوادر است . در آثارش نه اثری از شادی نه سرور رنگ نه انسانی که از زندگی لذت ببردنه اثری از شادابی طبیعت و نه نشانه ای از بهشت انسان دیده نمیشود .
چشم او هیچ منظره ای را نمیبیند چشم او سیمهای خاردار دودکش کارخانجات دیوارهای کاهگلی چرک و دریای آجر قلوه سنگ را میبیند .
او از خود آرزوهای مذهبی نشان نمیدهد و در وجود شادی را نمیبیند .
نابینایان بیماران گرسنگان و رنجدیدگان تنها چیزهایی هستند که مورد توجه اویند .او همیشه از آیینه خودش دنیا را مینگرد .
در ١٩٣٣ پی برد که نیروی جانور خوی آلمان میخواهد او را از حقوق سیاسی و اجتماعی محروم کند .
او میگوید من انتظار داشتم کردم به دنبال من بیایند یا اقلا بنویسند . ولی در اطراف من فقط سکوت بود .
(منبع استفاده با اندکی تلخیص از مقدمه استفن لانگ استریت )
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم که کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت. ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم خویش را یر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند بر من سکوت مرگبارم..........
( دکتر شریعتی )
آه که من در سکوت مینالم و ترسم که طنین سکوت من گوش جهانیان را کر کند .
بعد از مردنم لاشه مرا مقابل سگان بیندازید تا بلکه سگان از خوردن من سیر شوند. با شمایم ای جهان پرستان کمتر از سگ که حتی سگی از در گاهتان سیر نشد .
( دکتر شریعتی )
طراحی آزاد از پرتره اثر رامین رضایی مطلق
زنده یاد ایرانی نقاش تبریزی عاشق دلباخته
روحش شاد
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
(وحشی بافقی )
گوش هایت را به همه بسپار اما صدایت را به عده ای معدود.
( ویلیام شکسپیر)
حاشا که خلق، کار برای خدا کنند
تعظیم مصحف از پی مهر طلا کنند
این جامه حریر که مخصوص کعبه است
پوشند اگر به دیر به او اقتدا کنند
شکر به کام زاغ فشانند بی دریغ
در استخوان مضایقه ها با هما کنند
چون اژدها، کلید درِ گنج گوهرند
وز بهر نیم حبه، جدل با گدا کنند
گردند گرد دفتر اعمال خویشتن
هر طاعتی که نیست ریایی، قضا کنند
هرجا که بگذرد سخن از سوزن مسیح
خود را به زور جاذبه، آهن ربا کنند
مصحف به زیر پای گذراند از غرور
دستار عقل از سر جبریل واکنند
دنبال زردرویی حرص اوفتاده اند
چون برگ کاه، پیروی کهربا کنند
بر هر طرف که روی نهند این سیه دلان
در آبروی ریخته خود شنا کنند
شرم و حیا چو لازمه چشم روشن است
این کورباطنان ز چه شرم و حیا کنند
صائب بگیر گوشه عزلت که اهل دل
این درد را به گوشه نشینی دوا کنند
( صائب تبریزی )
خداوندا :
مرا از کسانی قرار ده که دنیاشان را برای دینشان میفروشند و نه دینشان را برای دنیاشان .
از یاداشت های خصوصی محمد رضا ایرانی :
دلم میخواهد آثاری بوجود بیارم که خودم را راضی کند عجب دیوانه مشکل پسندی هستم . شب ساعت 1 است خوابم نمیبرد . به نقاشی و به شور وانگوگ می اندیشم عجب تشابهی ! ای کاش معاش این همه به پر و بالم نمی چسبید. من سی و شش سالم است سال دیگر سی و هفت ساله خواهم شد . سالی که ون گوگ بزرگ خود کشی کرده است . گریه امانم نمی دهد .
ای کاش دیگر بیش از سی و هفت سال زنده نباشم عجب موج بزرگی بود آن نقاش !
![]()
از میان دو واژه انسان و انسانیت
اولی در میان کوچه ها و
دومی در میان کتابها سرگردان است !!!!..............
( ویکتور هوگو )
شنیده ام که ون گوگ بی جهت می گریسته است
بی جهت!
چه حرفا میزنند واقعا !
انگار که اگر دلیل گریستن انسانی را ندانیم او یقینا بیدلیل گریسته است .
(نادر ابراهیم - چهل نامه کوتاه به همسرم )
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.
به کجا چنین شتابان؟
- به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفهها، به باران
برسان سلام ما را
( دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی )
نفسم گرفت از این شهر در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن
«سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی»*
تو خود آفتاب خود باش ، طلسم کار بشکن
به سرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن
ز برون کسی نیاید چو بیاری تو، اینجا
تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن.
(دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی )
من اینجا بس دلم
تنگ است ........
و هر سازی که
می بینم بد آهنگ
است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت
بگذاریم..
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است ؟
(مهدی اخوان ثالث)
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟
( شهریار )
بلبل آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو تمنایی هست
من به پیوند تو یک رإی شدم
گر تو را نیز چنین رإیی هست
گفت فردا به گلستان بازآی
تا ببینی چه تماشایی هست
گر که منظور تو زیبایی ماست
هر طرف چهرهی زیبایی هست
پا به هر جا که نهی برگ گلیاست
همهجا شاهد رعنایی هست
باغبانان همگی بیدارند
چمن و جوی مصفایی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس
همهجا ساغر و صهبایی هست
نه ز مرغان چمن گمشدهایست
نه ز زاغ و زغن آوایی هست
نه ز گلچین حوادث خبریاست
نه به گلشن اثر پایی هست
هیچ کس را سر بدخوئی نیست
همه را میل مدارایی هست
هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردایی هست
( پروین اعتصامی )
![]()